|
ایجاد مطلب جدید
نوشته های من
قصه های کوتاه
آخرین مطالب ارسال شده
درس اول :
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
منشی می پره جلو و میگه: اول من، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم!
پوووف! منشی ناپدید میشه ...
بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!
نتیجه اخلاقی : همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !
درس دوم:
یه مرد ۸۰ ساله میره برای چكاپ. دكتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: علی پاتر
قصه های کوتاه
مردى برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد . رئیس هیئت مدیره مصاحبه اش کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار - دید و گفت : « شما استخدام شدین ، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرم های مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین ...
مرد جواب داد : « اما من کامپیوتر ندارم ، ایمیل هم ندارم ! » رئیس هیئت مدیره گفت : « متأسفم . اگه ایمیل ندارین ، یعنی شما وجود خارجی ندارین و کسی که وجود خارجی نداره ، شغل هم نمی تونه داشته باشه . »
مرد در کمال نومیدی اون جا رو ترک کرد . نمی دونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه . تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره . یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگی ها رو فروخت . در کم تر از دو ساعت ، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه . این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت . مرد فهمید می تونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه و شروع کرد ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: خالـــــــــد
قصه های کوتاه
مرد دير وقت خسته از کار به خانه برگشت ... دم در پسر 5 ساله اش را ديد که در انتظار او بود :
- سلام بابا ! یک سوال از شما بپرسم ؟
- بله حتما چه سوالی ؟
- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید ؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد . چرا چنین سوالی می کنی ؟
- فقط می خواهم بدانم .
- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم : ۲۰ دلار !
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید . بعد به مرد نگاه کرد و گفت : می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید ؟
مرد عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی . سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی . من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم .
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست .
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد : چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: خالـــــــــد
قصه های کوتاه
دوكوهه
اگر بپرسي دوكوهه كجاست،چه جواب بدهيم؟ بگوييم دوكوهه پادگاني است در نزديكي انديمشك..... پس كاش نمي پرسيدي كه دوكوهه كجاست، چرا كه گفتن اين سوال بدين سادگي ها ممكن نيست. كاش تو خود در دوكوهه زيسته بودي كه ديگر نيازي به اين سوال نبود.
سوسنگرد
بر ويرانه هاي متروك شهر سوسنگرد،همه جا غباري از يك فراموشي پنج ماهه فرونشسته است تا يادها و خاطرات وآشنايي ها را در خود دفن كند وما را به آن چه هست خو دهد،ولكن ما هنوز به اين وضعيت جديد خو نگرفته ايم وآن چه را كه برما رفته است از ياد نبرده ايم.درد ما درد شهر وخانه وخاك وآجر نيست؛درد ما درد ظلمي است كه اين ويراني ها نشانه ي آن است.
فكه
اي شقايق هاي آتش گرفته، دل خونين ما شقايقي است كه داغ شهادت شما را بر خود دارد. آيا آن روز نيز خواهد رسيد كه بلبلي ديگر در وصف ما سرود شهادت بسرايد؟
هويزه
ساعاتي بيش به پايان روز باقي نمانده است و در اردوي سپاهيان حق؛لشكر رسوا الله، حنابندان است.آن ها پشاپيش،پيروزي ويا شهادت خود را جشن گرفته اند،چراكه در ميان سپاه حق،شكست راه ندارد:(قل هل تربصون بنا الا احدي الحسنيين؟)
طلائيه
من هرگز اجازه نمي دهم كه صداي حاج همت در درونم گم شود.اين سردار خيبر،قلعه ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: محسن
قصه های کوتاه
آهن و آهنگر !
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیاش چیزی درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفتهای مرد خداترسی بشوی، زندگیات بدتر شده، نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمیفهمید چه بر سر زندگیاش آمده.
اما نمیخواست دوستش را بیپاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول تکهی فولاد را به اندازهی جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بیرحمی، سنگینترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: arash
قصه های کوتاه
براي بچه هاي خيابان
اين داستان واقعيست.
لمس تنهايي ماه
خبر مرگ انسان هاي زيادي را شنيده ام اما خبر ديروز خبري بود كه مرا گيج و غمگين كرد مثل موقعي كه فهميدم همخانه هاي حسن بيرونش كردند واو هم رفته تو امام زاده چون پول كافي نداشت تا خانه اي اجاره كند
تمام زمستان سرد رو هم جايي زندگي كرده بود كه باورتان نمي شود تو يك كانكس كه سردو تنگ بوده است
ولي تمام بدي ها وبدبختي ها تمام مي شود و اين چيزي نبود كه قلب مرا به درد آورد بلكه آن غربتي بود كه بر يك انسان گذشته است بر تمام قلبش.
و اما داستان ...
دخترك از حصار شب كه رد مي شد شايد به فكر اين بوده كه چه دنياي مسخره وچه روزگاري بي عدالتي
از آنجا كه صورت نه چندان خوشايندي داشت مجبور نبود خود را از نگاه هاي ديگران پنهان كند . شايد هر كسي كه نگاهش مي كرد علاوه بر صورت نا زيبايش رنج تمام آن سالهاي زندگي كه خود را شبيه خطوط كم عمق ونگاهي سرشار از حس غربت همان حسي كه شايد تمام زندگي وتمام وجودش را پر كرده بود مي ديد. خواست برگردد وبه صاحب كارش بگويد كه ديگر نخواهد آمد ... كه خسته است... ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: محسن
قصه های کوتاه
دروغ نیست؛ عین واقعیت است!
حال خوب و دل خوش را نه دیگر به سیر و مثقال که کیلو کیلو، به انضمام تبصره اصلاح مصرف، به باد میدهیم و اصلاً نه به روی خود میآوریم... نه از آنها میبُریم!!
روزهایسخت؛ نه تلخی را میگذرنم و نمیدانم چه باید نامید این حس و حال غریب را. ایکاش عاشقی میدانستم، تا نه به نیشخند دیگران (که گویی حسرت و انتقامی جز تمسخر عاشقانگی بر گرده وجودشان سنگینی نمیکند!)، که به نیت خود به لوایش میغلطیدم و دم برنمیآوردم که بیایند و ببینند و بخندند!
نمیدانم...!
اصلاً شاید از بس نمیدانم، کاسه چهکنم هم در دستم ترک برداشته و رویم نمیشوم به سوی کسان درازش کنم(چه رسد به ناکسان!!؟)
روزگار غریبیست؛ انگار دنبال کسی میگردم که ادبیات سوالم را برایم ویرایش کند، نه جوابم را نگارش! انگار اصلاً میدانم جواب را... اما همچون بازی کودکیهایم، جوهر قلمی که هویج را به خرگوش و موش را به سوراخ رساند، رنگ همراهی ندارد... میدانم که نمیدانم و دیگر نمیدانم چه را میدانم!!!
چقدر تشنه تنهایی مطلقم؛ مطلق!
بیچاره «خیالم» که بارها بازیچه مرگهای خودخواستهام میشود و ناگزیر مجبور به قبول حیات ناخواستهام!!
بیچاره.... خودم!!
*****
«...چندش آور است. مگر همین آدمها در زندگی هم چندشآور نیستند و آدم تحملشان میکند؛ تحمل میکند. در هر ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: †..΅ماه آسمون΅..†
قصه های کوتاه
«راست میگفتی، هر چند دروغ پنداشته بودم! تقصیر من نبود؛ نیست. اما شواهد همه برعلیه مناند و نمیدانم کی، کجا و چه کسی این سیاهه شواهد را پابهپای ساعات و لحظههایم رقمزده تا امروز مهر زبانم شوند و ....بار دلم! بازی را شروع کردهام، چند سالی است، اما باختهام. بد کردم با تو... اما دیر فهمیدم که راست میگفتی...»
دستنوشته را تا کرد و در جیب پالتوش گذاشت. نگاهی به تاریکی خیابان کرد و سیگاری گیراند. دم از دم برنیاورده بود که بغض دودآلود گلویش، چشمانش را تر کرد. نفهمید دود سیگاراست یا آتش دل. قبول کرده بود تمام این سالها در کنار بودن و نبودن را! خوش نبودن و خوش نمودن را! نگاه کردن و ندیدن را...«منتظر بودن» را...!
لبخند ترکیب خطوط چهرهاش را از غمآلودگی رهاند، اما سوزش چشمانش شدیدتر شد و ناخواسته تمام حجم تنهاییاش قوس برداشت و در هم شکست.
تا حد امکان سرش را به میانه شانهها فروداده بود؛ گویی در فرار از سرما و در یقه پشمین پالتو، اما میخواست بگریزد. هرچند شبیه همه بود در آن جمع کثیر؛ غمگین، مبهوت و کنجکاو، اما رمزی داشت بیش از دیگران و دیده بود، چیزهایی بیشتر.
تنهاش به تنههای سرمازده میکشید. خود را به کنار جدول کشاند. سیگاری دیگر و ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: †..΅ماه آسمون΅..†
قصه های کوتاه
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟" خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: توحیدجووووووون
قصه های کوتاه
استادي درشروع كلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببينند.بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........ استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمي دانم دقيقا' وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد . استاد پرسيد :خوب ، اگر يك ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد ؟ يكي از شاگردان گفت : دست تان كم كم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد ديگري جسارتا' گفت : دست تان بي حس مي شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا' كارتان به بيمارستان خواهد كشيد ....... و همه شاگردان خنديدند . استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييركرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: مسعود
قصه های کوتاه
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
|