|
ایجاد مطلب جدید
نوشته های من
قصه های کوتاه
آخرین مطالب ارسال شده
مورچه اولی گفت: شما آدمها تنها جانورانی هستید که وقتی باران می آید به جای اینکه بروید زیر نعمت خدا، می روید زیر چتر.
مورچه دومی گفت: باران شاید اشک خدا باشد وقتی دلش از شما آدمها می شکند.
مورچه سومی گفت: من هم فکر می کنم رعد و برق، بغض خدا باشد از دست شما آدمها.
مورچه چهارمی گفت: خدا شما آدمها را خلیفه خودش قرار داد در روی زمین اما این رسمش نبود.
مورچه پنجمی گفت: شما زبان شیطان را در برابر خدا دراز کرده اید.
مورچه ششمی گفت: شما آدمها جهنم را آباد کرده اید.
مورچه هفتمی گفت: با این حال اگر خدا به ما هم می گفت؛ که در مقابل شما سجده کنیم، می کردیم.
مورچه هشتمی گفت: اما شما در برابر خود خدا سجده نمی کنید.
مورچه نهمی گفت: خب حالا، بس کنید دیگر. این که نماینده همه آدمها نیست.
گفتم: حالا من از بدی شما مورچه ها بگویم؟
همگی گفتند بگو.
گفتم: ما آدمها خرما می گذاریم روی مزار پدرمان تا ملت بخورند اما شما می آیید و خرماها را دستکاری می کنید.
مورچه اولی گفت: تو برای چی خرما را می گذاری روی مزار پدرت؟
گفتم: برای اینکه ملت بخورند.
مورچه دومی گفت: بخورند که چه بشود؟
گفتم: که برای پدرم فاتحه بخوانند.
مورچه سومی گفت: از کجا می ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: lose control
قصه های کوتاه
Prince Persia (Part 2)
Prince Potato
شهزاد پارسی (قسمت 2 )
شاهزاده سیب زمینی
آرش یکی از آن بچه هایی بود که توسط شهزاد لمس شده بود و اولین بچه ای بود که این اتفاق برایش افتاده بود و سرنوشتش تغییر کرده بود و با سرنوشت شهزاد گره خورده بود . بله آرش همان پسر شهردار شهر یزد بود که در سن پنج سالگی مادرش را در یک سانحه ی رانندگی و سقوط به دره از دست داده بود و پدرش به علت ناراحتی بیش از حد و مقصر دانستن خود در رخ دادن این حادثه از شغلش یعنی شهردار بودن شهر یزد استعفا داد و از آنجا نقل مکان کردند و به یک شهر دیگر که صد و هشتاد درجه با یزد تفاوت داشت رفتند و آرش در همان شهر بزرگ شد و پدرش بقیه ی عمر را برای امرار معاش و چرخاندن زندگی و بزرگ کردن آرش در شرکت یکی از دوستانش به شغل حسابداری مشغول شد چون او دارای مدرک کارشناسی ارشد حسابداری بود همچنین در دانشگاه آن شهر تدریس هم می کرد .
زندگی آرش و پدرش به سختی می گذشت ولی با موفقیتهای آرش در مقاطع مختلف تحصیلی این سختی ها را برای پدرش قابل تحمل می کرد و امیدوار ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: princepersia
قصه های کوتاه
Prince Persia (Part 1)
شهزاد پارسی(قسمت 1)
داستان از آنجا شروع شد که صد سال پس از تولد حضرت زرتشت یکی از مغهای پیر پیشبینی کرده بود که شهاب سنگی بزرگ با زمین بر خورد خواهد کرد و محل سقوطش جایی نبود جز ایران ، یزد که باعث مرگ انسان های زیادی خواهد شد .
وقتی که او این مسئله را با دیگر بزرگان زرتشت در میان گذاشت همه تصمیم گرفتند که به گفته ی مغ پیر عمل کنند؛ که به گفته ی مغ پیر تنها راه حلی که می توانست از آن فاجعه مهیب و خطرناک در آن مدت زمان کم جلوگیری کند و جان مردم را نجات دهد آن بود که جوانترین مغ در مرکز شهر محبوس شود و تا به پایان رسیدن گذشتن شهاب سنگ از کنار زمین باید آنجا بماند و به دعا و نیایش بپردازد.
مغ جوان با اقتدار و بدون هیچ پرسشی بنا به تعلیماتی که دیده بود به داخل خانه ای رفت که در مرکز شهر واقع بود و درب خانه را در پشت سر او از بیرون بستند و قفل کردند . مغ جوان طبق آموزشهایی که دیده و بلد بود شروع به دعا و نیایش کرد .
بعد از گذشت چند ساعت بزرگان زرتشت به چیزی ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: princepersia
قصه های کوتاه
هنگامی که فرانسوا میتران در سال 1981 میلادی زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،ازمصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون را برای برخی آزمایشها و تحقیقات از مصر به فرنسه منتقل کند.
جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند.
رئیس این گروه تحقیق و ترمیم حسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه به نام پروفسور موریس بوکای بود، او بر خلاف سایرین که قصد ترمیم جسد داشتند، در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود.
تحقیقات پروفسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد بقایای نمکی که پس از ساعت ها تحقیق بر حسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد، آن را مومیایی کرده اند. اما مسئله غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود این مسئله ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: danial
قصه های کوتاه
اواخر سال بود که پویا حسابی افسرده شده بود
حالو حوصله ی هیچکسو نداشت!
داشتم میگفتم، پویا حسابی داغون شده بود
کارش شده بود صبح تا شب گوشه ی خونه نشستنو غصه خوردن.
تا اینکه یه روز پدرش برای اینکه اون رو از این حالو هوا در بیاره بهش گفت: من دوستم یه مغازه ای داره اما کسی رو نداره اونجا رو بچرخونه، تو میتونی این کار رو انجام بدی؟
خوب هرچی بود از خونه نشستن خیلی بهتر بود
قبول کرد.
هر روز صبح از ساعت 7 تا 5 بعد از ظهر اونجا بود
حالش بهتر شده بود!
یه شب، دیر وقت بود، پدرش به پویا گفت:
- میای بریم قم؟
- اما بابا الان که خیلی دیره!!!
- اشکال نداره پسر، حتما طلبیده!
با هم راه افتادن، ساعت 3 شب، یا بهتر بگم 3 صبح رسیدن قم!
لحظه ی قشنگی بود، پویا وقتی وارد حرم شد، پشت سر هم یه جمله رو تکرار میکرد:
خدایا من زندگی رو بدون عشق دوست ندارم
خدایا کمکم کن
خیلی احساس تنهایی میکنم
شاید باورت نشه به فاصله ی 10 ساعت با دختری آشنا شد
دقیقا 11 اسفند بود!
یه دختر بانمک، تو دل برو، معصوم، یه چادر قشنگ سرش گذاشته بود که خیلی بهش میومد
خیلی ناز بود، واقعا یه فرشته بود!
اسمش تو شناسنامه زینب بود
اما بقیه اون رو ساحره صدا میزدند، واقعا ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: هدیه
قصه های کوتاه
چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و كی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت.
غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!
ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»
راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: مهسان
قصه های کوتاه
روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد . رهگذری او را دید و پرسید:”برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی” . مرد پاسخ داد:”این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم
..دکتر علی شر یعتی... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: danial
قصه های کوتاه
مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه اش کرد و تميز کردن زمين رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرم هاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نمي تونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد.. نمي دونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگي ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه ش رو دو برابر کنه.. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد مي تونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: danial
قصه های کوتاه
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: والا
قصه های کوتاه
نهایت عشق !
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به ...... ( ادامه مطلب)
ارسال توسط: سمیرا
قصه های کوتاه
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
|